آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

254.مریضی مزخرفففففففف!

ممنون از دوست جونایی که جویای حال گل سرخ ما هستن:* والا رو به بهبوده ... مریضیش هم یه جور تبخال دهانی بود! مریضی ها هم جهش پیدا کردن خراااااااااا! دکتر گفت احتمالا کسی که تبخال داشته بوسیدتش ... خوب شاید طرف هم نمیدونسته ولی بهرحال این از این! روز و شبهای مزخرفی داریم هنوز ... روزها در حال نق و ناله:( شبها در حال جیغغغغغغغغغغغ:(( خیلی بده آدم با جیغ از خواب بپره ولی خوب 7-8 روزی هست ما در این احوالیم! حتی بعضا خواب که هستم صدای جیغش رو میشنوم و بیدار میشم میبینم خواب بوده! حالا بگذریم ... بابای مهربونم بیمارستان بستری شد :( 2-3 هفته ای بود که حالت سرماخوردگی داشت و تب و لرز میکرد ... هی میرفت بیمارستان آزمایش میداد و میگفتن عفونت تو بدنته ...
30 مهر 1392

253.تب

2-3 روزه تب میکنی ... دیروز رفتیم پیش دکتر و گفتن داری سرما میخوری ولی نمیدونم چرا حس میکنم داری دندون درمیاری ... در هر حال بیحالی و غذا نمیخوری و اعصاب من داغونه :( شبها بیداریم یعنی تو خواب ولی هر چند دقیقه جیغ میزنی و بیدار میشی و منم مجبورم بیدار باشم ... خلاصه روزهای بدی داریم ... از همه بدتر اینه که همش داری غر میزنی و ناله میکنی و دلم برات کبابه :( زود خوب شو مامانی :*
25 مهر 1392

252. خاله تهمین

واااای خوشحالم :) خاله تهمین برات دو تا چیز خوشگل درست کرده بود و سپرده بود به تاییس جون و رفتم گرفتم ... خیلی دوست داشتم خودش رو میدیدم ولی نشد:( خیلییییییییی خوشگلن:* دستت درد نکنه خاله جونی:* خوب در راستای اینکه دست خالی هم نمیتونم برگردم یه بادی دیگه هم خریدم:دی این ریسه ی اسمت: اینم فرشته و چشم نظرت:  اینم بادی ای که امروز گرفتم ... مال همون پک سری قبلی بود ... این اون بادی شلواری که کثیف کردی و شستم خخخخ جدیتم رو ببین تو عکس گذاشتن برات مامانی:* اینم شلوارت که با نمدهای خاله هانی درست کردمش . مرسی خاله:* امروز علاوه بر " تو رو " که چندین روزه میگی " برو " هم گفتی :*  بعد برات حسنی میخونم ... ...
21 مهر 1392

251. گردش با بابا:)

امروز بابا مرتضی خونه بود ... صبح رفت دندونپزشکی و بعدش خوابید و بعدازظهر میخواست بره بیرون ... منم خیلی خسته بودم گفتم آمیتیس رو هم ببر ... خلاصه لباس تنت کردم و راهی شدین و 2 ساعت توووووووووپ خوابیدم:) دستش درد نکنه:* حسابی حال داد ... ولی خوب همش دلشوره ی نبودن تو رو هم داشتم ... راست میگن آدم سگ باشه مادر نباشه :) همش دلشوره داری با اینکه من از بابا مطمئن تر از خودمم ... خلاصه زنگ زدم ببینم کجایین ... آخه قرار بود استارت ماشین رو درست کنین ولی بازم قرار شده بود یه روز صبح ببره ماشین رو و برای اینکه من استراحت کنم بابا برده بودت باغ پرندگان:) خلاصه که کلیاتی بهت خوش گذشته بود و شنگول برگشتی ... برگشتنه هم از دارتلا پیتزا و مرغ سوخاری گر...
20 مهر 1392

250. خرید لباس!

بادی استین بلند و شلوار تو خونه ای برات میخواستم ... خلاصه با خاله هانی قرار گذاشتیم بریم پیش تاییس جون . دیشب گوشی بابا مرتضی کلا قاطی کرد و کلی وقت صرف کردم و کاری از پیش نبردم:( بعدم شما شام گوشت کوبیده خورده بودی و دلدرد گرفتی خلاصه تا 5 بیدار بودیم! صبح گوشی رو بردیم یه فروشگاه روبروی نارون ... بعدم رفتیم خونه ی بابایی اینا البته با گصیبت فراوون ... باز ماشین روشن نشد ... امان از بابای تنبل ... خوب ببر استارتش رو درست کنن دیگه:( مامان هم نبود با ویدا جون ناهار رفته بودن بیرون ... خوابوندمت و رفتم گوشی رو گرفتم ... عصری همزمان با اومدن مامانی خاله هانی و همسرش اومدن دنبالم و رفتیم پیش تاییس جون ... تو رو هم نبردم :) خلاصه بعد از کل...
17 مهر 1392

249. 16 ماهگی و روز کودک

عزیزکم دیروز 16 ماهت تموم شد♥ 16 ماهه که زندگیمون رنگ و بوی جدیدی گرفته ... درسته بعضی روزا از دستت کلی شاکی میشم یکیش همین دیروز که مامان حالش خوب نبود و تو هم تا تونستی اذیت کردی ... تو کل روز اصلااااا نخوابیدی ولی فدای سرت 1 روزه دیگه!  امروز روز کودک ه ... روزت مبارک مامانی :* درهمین راستا قراره امروز هرکاری دلت میخواد بکنی ولی خداییش دیگه جیغ نزن که لپتاپی که انداختی رو دوباره بذارم رو میز که باز بندازیش! جنبه داشته باش!  حالم خوب نیست:( در راستای هرکاری دوست داری بکن! رفتیم تو پارکینگ و حیاط ... راستی حیاط رو تازه کشف کردم! آخه اینجا دو طبقه پارکینگ داره و ما تو پارکینگ بالایی هستیم و حیاط تو پارکینگ پایینی! ...
16 مهر 1392

248. کارهای امیتیس

پریروزا از خواب که بیدار شدی طبق معمول اومدی رو شکم من نشستی که من دستات رو بگیرم و به چپ و راست تکونت بدم! این کار شدیدا آرومت میکنه تو هرحالتی اعم از گریه های وحشتناک و غیره باشی آروم میشی ... پوشکت پر پر بود ... میگم این چیه؟ جیش ه؟؟؟ برگشتی میگی جیشششش و شدید خوشت اومده بود و هی تکرار میکردی هههه خلاصه که بچه م جیشش رو میگه :)) موقع خوابیدن باید دستهات رو بگیریم ... قدیما برای وول خوردن زیادیت این کار رو میکردیم و تو عادت کردی ... حالا میخوای بخوابی تا دستت رو نگیریم هی میگی ا ا تا بگیریمت:* پنجشنبه خاله نسرین بابا مرتضی اومد پیشمون با پرنیان ... برات این عروسکها رو آوردن:)   پنجشنبه شب با مهسا اینا رفتیم دماوند و جمعه هم د...
14 مهر 1392

247.این چند روز

واااای بالاخره بعد از 2 سال رفتم سینما! خیلی دوست داشتم فیلم هیس دختران فریاد نمیزنند رو ببینم ... 5شنبه بطور کاملا یهویی تصمیم گرفتم آمیتیس رو بذارم پیش مامان و بریم سینما ... از اونجایی که تنهایی نمیچسبه با مونا و کیوان قرار گذاشتیم سانس 11:15 سینما آزادی رو بریم ... خلاصه بعد از شام رفتیم خونه ی مامان اینا و با کلی دوز و کلک آمیتیس رو گذاشتیم و در رفتیم :) مونا اینا ولی نتونسته بودن درسا رو بپیچونن و آورده بودنش ... اونم طفلی خواب بود و هم کیوان اذیت شد و هم خود بچه ... ولی به من چه خخخخ فیلمش یعنی عالییییییییییییییییییییییی بود ... از عجایب بود همچین فیلمی با این توضیح واضحات در این فضای بسته ی مسخره ... با اینکه همه جور آدمی نمیبیننش ...
7 مهر 1392

246.دختر شیطون بلا!

تازگیا زورگو شدی اساسی ... هرچی میخوای با جیغ و داد باید صاحب بشی که البته در شرایط جیغ و داد عمرا صاحبش نمیشی!!!  چند روزه توی صندلی ماشین که میذارمت - یا درکل در عقب که باز میشه! - وحشتزده ما رو نگاه میکنی و جیغغغغغغغغغ و اشک گوله گوله !!! چند بار اشکهات رو تحویل نگرفتم ولی مگه اعصابم پولادینه؟ تمام طول مسیر و جییییییییییییییییغ میزنی هی هم صدات میره بالا:( خوب کم میارم و بغلت میکنم مث خانوما میشینی و اصلا انگار نه انگار تو بودی این کارا رو میکردی! دست به هیچی هم نمیزنی:( خوب مامان اینجوری تنهایی نمیتونیم بریم بیرون!!! دیروز رفتیم بهار ... یه سری خورده ریز برات گرفتم ...  اول این لوازم تو حموم! این لاکپشته یه نخ پشتشه میکشی...
4 مهر 1392

245.بوی ماه مدرسه

امروز اول مهر ماه ه و شدید یاد قدیما افتادم!  مدرسه رو دوست داشتم ولی درس خوندن رو نه:)) صبح ها از خواب بیدار شدنم مصیبت بود ... بابا میخواست بره سرکار میومد چراغ اتاق من رو روشن میکرد بعد تلویزیون رو هم روشن میکرد با صدای نسبتا بلند! یه روزایی صبح زود تام و جری پخش میکردن که با جدیت پامیشدم ببینمشون! بقیه ی روزا با صدای تبلیغ گالینابلانکا بیدار میشدم هههههههه گالینابلانکا قل قل قل قل :)) نور چراغ هم میفتاد تو چشمم و سردرد میگرفتم ههه ولی هرچی به بابا میگفتم گوش نمیکرد که البته اگه این کار رو نمیکرد بیدار نمیشدم عمرا:)) همیشه صبح ها بابا صبحونه رو آماده میکرد و میرفت ولی ما هیچکدوممون اهل صبحونه خوردن نبودیم! خونه ی ما تو یه شهرک کو...
1 مهر 1392
1